Zum Inhalt springen
سلامی به زخمهای باز
در سرزمین کودکیام پرسه میزنم
سرخوشیِ بودن در تن کوچکم را زندگی میکنم
دستهایی نفرتانگیز از میان آشنایانی ناآشنا به سویم دراز میشوند
و کودکیهایم را میدزدند
هیچکس مرا نمیبیند
کسی فریادهای فروخوردهام را نمیشنود
من اکنون شبگرد و نگهبان شب شدهام
من اینک مادر، و پدر نیز شدهام
ذهنم را ورق میزنم
از گوشهای کشمکشها را نظارهگرم
دیوارهایی زمخت و آهنین مرا دوره کردهاند
و بستهاند راه هر آن بادی را
که از سرزمین کودکیام میوزد
هیچکس مرا نمیبیند
ورق میزنم
در قالب کودکیام نشستهام
آواهای دلخواهم در سرم میپیچند و گوشهایم را صیقل میدهند
چشمانم را آبیهای دریا پر میکنند
خورشید نمناک بر روی قلبم میتابد
میخواهم من و تنهاییهای وجود کوچکم در این لحظه جاودانه شویم
ورق میزنم
من به دریا رسیدهام
به سوی افقهای دور شنا میکنم
او با من است
او، راست آمدن با موجهای سرکش را به من میآموزد
از سبزآبیهای دریا سرشار میشوم
ورق میزنم
تاریک است
دریا دیگر آبی نیست
سیاهی موج میزند
ترس و انتظار روی اندام کوچکم سایه میاندازند
میدانم که ما تمام شدهایم