دیوانگی‌

 
چه خواهد شد حال کین دیوانگی‌ست؟
نوای سازها در سرم چون فریادِ باد در جاودانگی‌ست
قصه‌ی آهنگم آوازِ سرخورده‌ام در آسیمگی‌ست
 
چه می‌شد اگر پرواز همیشه در گشت و گذار در میان بال‌های راز بود؟
سختیِ بودن و سخت بودنم توشه‌ و نه بارِ راه بود
بین این همه گسسته بی‌راه‌ها پلی و روی آن پل شاه‌راه بود
 
چه می‌شد اگر بین در و پنجره‌هایم گذرگاه بود؟
در انتهای حیاتِ دوخانگی‌هایم برگ‌هایم سبز،
و تنه‌ی شکاف خورده‌ام در این سو و آن سویِ بیگانگی‌هایم با ریشه در خاک بود
 
چه خواهد شد آن روز که آرزوهای این درخت مهاجر را بفهمم؟
گُل‌ریختگی‌هایش در فصل شکوفایی‌اش را نَگِریَم
خود را در اُفت و خیزهای ابر و مِه و بارانِ جنگل‌هایِ مخمل‌گونِ آن لحظه بازبیابم
 
چه می‌شود اگر صدایِ نفس‌های گرمم از میان گلدان‌های این پنجره بگذرد
و با سکوت نفس‌های سرد غنچه‌ها در هم آمیزد
 
چه می‌شود اگر رویای غبارآلودم در نور روز بیدار شود
و در گوشم بخواند: آری، تاریکی زیباست