دلم میسوزد برای کودکیهایی که خط خوردند
برای آرزوهایی که زنده زنده جان دادند
و برای آن ریزآتشهای عشق که زیر باران خاموش شدند
دلم میسوزد برای جنونهایی که پس رانده شدند
برای روز و شبهای که بین ما فاصله شدند
دلم میسوزد برای آن تنهای خسته
که امیدشان رویاندن جوانه شد
برای ریشههای از آن دیار آمده
که سازگاریشان با خاک نو کهنه شد
دیگر دلم نمیسوزد
دلم دیگر نمیسوزد که هستیام گرد خاطره است
و ماهیِ زندگی در رود زمان از دستانم میلغزد و میرود
دیگر به اشکهای درد باران نخواهم گفت
دلشکستگیهای سالها را به رنگ آینه گمان نخواهم برد
که خون شسته سپید نخواهد شد